۱- یادم هست دبستان که می رفتم بیشتر مواقع کتک خور بودم. سوم دبستان با احسان خپل همکلاس بودم. همون طور که از اسمش پیداست همیشه کتک خور او بودم. معمولاْ همراه احسان دو نفری بودند که پادوییش را می کردند. اکثراْ چون نمی تونستم احسان را بزنم ، به ناچار یکی از آن دو نفر- که معمولاً زورم بهشون می رسید - را می زدم .
۲- پنجم دبستان یکبار مشق شبم را ننوشتم روز بعد مجبور شدم آن را ۱۵ بار توی کلاس اون هم روی زمین بنویسم. با اینکه بچه خیلی درس خونی به حساب می آمدم . یکبار هم چهارم دبستان آخر وقت با بچه رفتیم شیشه های مدرسه راهنمایی همون اطراف را شکستیم. چون اونقدر عقلمون می رسید که مدرسه خونه دوم ماست و نباید شیشه خونه خودمون را بشکنیم بنابراین شیشه خونه همسایه را شکستیم! محض اطلاع یادآوری می کنم که اصلاً بچه تخسی هم نبودم.
۳- برای ورود به کلاسی آموزشی باید امتحان ورودی می دادیدیم . امتحان که دادم قبول شدم و رفتم تا در آن کلاس شرکت کنم. توی لیست اسم مجتبی دهقانی دیده می شد اما آن مجتبی دهقانی ، من نبودم ؛ به هر حال این را من بعد از دو سه جلسه فهمیدم اما تا آخر آن دوره به روی خودم هم نیاوردم، برگزارکنندگان هم از این قضیه چیزی نفهمیده بودند .
۴- تابستون امسال که تهران بودم ،قرار شد با پسر عمه ام و دوستاش بریم شمال . توی این مسافرت بود که واقعاً یزدی بودن خودم را به اثبات رسوندم؛ چون از اول که راه افتادیم تا برگشتیم تمام وقت من زیر شلواری پوشیده بودم و شلوارم را توی ماشین جاگذاشته بودم...!!!؟
۵- با اینکه آدم خیلی شادی به نظر می رسم ، اما یک فرد کاملاً عصبی و خشن هستم.
