سلام
اميدوارم كه هميشه سالم باشيد .
متاسفانه طي سفري كه به اصفهان داشتيم ، دچار تصادفي شديم كه منجر به بستري شدن دو تن از همكاران عزيزم " روزنامه خاتم يزد" در بيمارستان الزهرا اصفهان شد . اميدوارم كه هرچه زودتر بهبودي كامل خود را به دست آورده و به آغوش خانواده شان برگردند.البته بايد خدا را شاكر بود .
اي ايران . اي ايران اي ...
امروز درست 20 سال از خاموشي «غلامحسين بنان» ميگذرد
«غلامحسين بنان» ارديبهشت 1290 در محلهء زرگندهء تهران به دنيا آمد.
وي از شش سالگي بنا به توصيهء استاد «ني داوود» به خوانندگي و نوازندگي ارگ و پيانو پرداخت و در اين راه از راهنماييهاي مادرش كه پيانو را بسيار خوب مينواخت، بهرهها گرفت.
«بنان» در سال 1321 خوانندگي را در راديو آغاز كرد.
وي در دو دههء آخر عمر خويش به علت ابتلا به ناراحتي جهازهاضمه و عدم آمادگي حنجرهاش اندك اندك از صحنهء هنر كناره كشيد، به خصوص آن كه در سال 1336 بر اثر تصادف اتومبيل چشم راست خود را از دست داد و سرانجام در ساعت هفت بعدازظهر پنجشنبه هشتم اسفند ماه 1364 در بيمارستان ايران مهر قلهك جهان را بدرود گفت.
بنيانگذار عفو بينالملل درگذشت
شمع روشن زندانيان فراموش شده
باز كنيد روزنامهتان را، هر روز و هر هفته در آن خبرهايي ميبينيد از گوشهاي از جهان كه در آن جا كسي زنداني، شكنجه و يا اعدام ميشود; به جرم فكري كه در سر داشته و يا مذهبي كه معتقد به آن است و حكومتي هم آن فكر و اعتقاد را نميپسندد.»
اينها جملات آغازين مقالهء «زندانيان فراموش شده»، نوشتهء پيتربننسون است كه سال 1961 در نشريهء «آبزرور» چاپ شد.
ادامه مطلب
تقديم به منوچهر نوذري خالق شخصيت دست و دل باز
مكس بيچاره
مگسي در چاي آقاي دست و دل باز مي افتد . آقاي دست و دل باز او را بيرون مي آورد و در حالي كه توي سرش مي كوبد فرياد مي زند : زودياش هرچي خوردي تف كن !
پيك نيك
دو نفر از دوستان آقاي دست و دل باز به او پيشنهاد مي كنند كه همراه آنها به پيك نيك برود . آقاي دست و دل باز مي پرسد شما چي با خودتون ميارين ؟
اولي : من گوشت و نوشابه ميارم !
دومي : من برنج و ميوه ميارم . تو چي مياري ؟
آقاي دست و دل باز : من داداشم رو ميارم !
در بستر مرگ
آقاي دست و دل باز در بستر مرگ افتاده بود بچه هايش اطرافش را گرفته بودند كه زودتر بميرد تا ارثش را تقسيم كنند .
آقاي دست و دل باز مهرداد كجايي ؟
مهرداد : بابا جون من اينجام !
آقاي دست و دل باز مهناز تو كجايي ؟
مهناز : پدر عزيزم من هم اينجا هستم !
آقاي دست و دل باز : بچه ها مادرتون كجاست ؟
مهرداد و مهناز : بابا او هم انجا بالا سرت نشسته !
آقاي دست و دل باز :پس یكي به من بگه اون تلويزيون بي صاحب توي اون اتاق براي كي داره مي خونه !






